الفيض الكاشاني
62
عرفان مثنوى ( فارسى )
شرافت آدمى به روح است آن خداى عالم السرّ الخفىّ * آفريد از خاك آدم را صفى در سه گز قالب كه دادش وانمود * هرچه در الواح و در ارواح بود تا ابد هرچه بود ، از پيش پيش * درس كرد از علّم الاسماء « 1 » خويش تا ملك بىخود شد از تدريس او * قدس ديگر يافت از تقديس او آن گشاديشان كز آدم رو نمود * در گشاد آسمانهاشان نبود در فضاى عرصهء آن پاك جان * تنگ آمد عرصهء هفت آسمان گفت پيغمبر كه حق فرموده است * من نگنجم هيچ در بالا و پست در زمين و آسمان و عرش نيز * من نگنجم اين يقين دان اى عزيز در دل مؤمن بگنجم اى عجب * گر مرا جويى در آن دلها طلب گفت ادخل فى عبادى تلتقى * جنّة من رؤيتى يا متّقى عرش با آن نور با پهناى خويش * چون بديد آن را برفت از جاى خويش خود بزرگى عرش باشد بس مديد * ليك ، صورت كيست چون معنى رسيد هر ملك مىگفت ما را پيش از اين * الفتى مىبود با روى زمين تخم خدمت در زمين مىكاشتيم * زان تعلّق ما عجب مىداشتيم كين تعلّق چيست با اين خاكيان * چون سرشت ما بدست از آسمان الف « 2 » ما انوار با ظلمات چيست * چون تواند نور با ظلمات زيست آدما اين الف از بوى تو بود * زانكه جسمت را زمين بد تار و پود جسم پاكت را از اينجا بافتند * نور پاكت را در اينجا يافتند اينكه جان ما ز روحت يافتهست * پيشپيش از خاك آن مىتافته است در زمين بوديم و غافل از زمين * غافل از گنجى كه بد در وى دفين چون سفر فرمود ما را ز آن مقام * تلخ شد ما را از آن تحويل ، كام تا كه حجّتها همىگفتيم ما * كه به جاى ما كه آيد اى خداى
--> ( 1 ) - اشاره به آيه 32 سوره بقره . ( 2 ) - الف : الفت .